قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1050
تاريخ الفي ( فارسى )
كه نوعى نمايد كه ابن مهلّب را از ايالت عزل نمايد ؛ با وجود آنكه مىدانست عبد الملك را به او توجّه بسيار است . بنابراين اولا عرضهاى نوشته به عبد الملك مروان مشتمل بر آنكه او را از ايالت عراقين معاف داشته طلب دارد . چون اين مكتوب به عبد الملك رسيد در جواب نوشت كه : من نمىدانم كه غرض تو از اين سخن چيست ؟ ظاهرا غرض تو محض استمزاج اينجانب است كه با تو در چه مقامايم ، اگرنه اين نوع سخنان را ماحصل ديگر نمىباشد ، بههرحال ديگر از اين نوع سخنان مگوى و بر سر ايالت عراق متمكّن باش . القصّه ؛ چون حجّاج دانست كه عبد الملك او را جهت ضبط عراقين در كار دارد ، شروع در مذمّت و نكوهش آل مهلّب نموده ايشان را به اتّحاد و اخلاص با عبد الله زبير متهم مىداشت ، تا آنكه اين مضمون را دربارهء آل مهلّب به عبد الملك نوشت . عبد الملك در جواب او نوشت كه : من در ايشان هيچ نقصانى نمىبينم و آنچه در باب اخلاص و اتّحاد ايشان با عبد اللّه زبير نوشتهاى آن كمال محمدت و خوبى ايشان است ؛ چرا كه در آن وقت ايشان از جمله كسانى بودند كه با ابن زبير بيعت داشتند و تربيتيافتهء ابن زبير بودند و شخصى كه با ولينعمت خود اخلاص و اتحاد ورزد بد نمىباشد ، بلكه كمال انسانيت همين اخلاص و اتّحاد با ولينعمت خود است و بس . امّا چون حجّاج از سخن راهب ترسيده بود و اضطراب بسيار از اين رهگذر داشت بعد از چند روز باز مكتوبى ديگر نوشت و عبد الملك را از غدر آل مهلّب ترسانيد - و حال آنكه يزيدى كه بعد از حجاج در عراق سلطنت كرد يزيد بن كسته بود ، چنانچه عنقريب خواهد آمد ، نه يزيد بن مهلّب . در اين مرتبه عبد الملك به او نوشت كه : چون خاطر تو نمىخواهد كه آل مهلّب خراسان را داشته باشند يكى كه مناسب دانى به ايالت آنجا تعيين نماى و يزيد بن مهلّب را با اتباعش بطلب . پس حجّاج در ساعت قتيبة بن مسلم باهلى را به ايالت خراسان نامزد كرد . امّا [ به دليل ] وهمى كه از يزيد بن مهلّب داشت ، نمىخواست صريحا نامهء عزل به نام او بنويسد ، كه مبادا او تمرّد نمايد و باز فتنهاى ديگر پيدا شود . بنابراين نامهاى نوشت به اين مضمون كه : يزيد بن مهلّب بايد برادر خود مفضّل را نايب گذاشته خود متوجّه عراق گردد كه به حضور ايشان رجوعى تمام است . چون اين نامه به يزيد بن مهلّب رسيد با حصين بن منذر مشورت كرد . حصين گفت : ما به يقين مىدانيم كه امير المؤمنين عبد الملك با تو بسيار توجّه و عنايت دارد و اين طلب شما محض به واسطهء مبالغه و الحاح حجاج است . پس مصلحت در آن است كه تو به بهانهء بيمارى اين نوبت رفتن در توقّف اندازى و عرضهاى در اين حال به امير المؤمنين عبد الملك نويسى . شايد كه شما را باز در خراسان گذارد و حجّاج را منع كند . يزيد گفت : اى حصين تو راست